خانه
گاما

درسنامه آموزشی فارسی (3) کلاس دوازدهم

درس 16: کباب غاز

بازدید115/7 K
تاریخ بروزرسانی1401/11/10

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با هم قطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس، اوّل ترفیعِ رتبه یافت، به عنوان ولیمه کباب غاز صحیحی بدهد، دوستان نوش جان نموده، به عمر و عزّتش دعا کنند.

قلمرو زبانی: کباب غاز: ترکیب اضافی / عید نوروز: ترکیب اضافی / ترفیع: مصدر باب تفعیل، بالا بردن / رتبه: مقام، جاه / هم قطارها: دو یا چند نفر که با هم به یک شغل مشغول باشند / قرار و مدار: مرکب اتباعی / ولیمه: طعامی که در مهمانی و عروسی می‌دهند / صحیح: درست، کامل / کباب غاز صحیحی؛ کباب: هسته، صحیح: وابستهٔ پسین، صفت بیانی / کنند: ماضی التزامی / عمر: متمم / عزتش: ترکیب اضافی.
نکته: به ترکیب‌هایی که در آنها لفظ دوم اغلب بی‌معنی است و برای تأکید لفظ نخست می‌آید «مرکب اتباعی» یا «اتباع» می‌گویند؛ مانند: قرار و مدار
قلمرو ادبی: نوش جان نمودن: کنایه از خوردن
قلمرو فکری (پیام): ترفیع گرفتن و ولیمه دادن به مناسبت ترفیع

زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فوراً مسئلهٔ میهمانی و قرار با رفقا را عیالم که به تازگی با هم عروسی کرده بودیم، در میان گذاشتم. گفت: «تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده‌ای و باید در این موقع درست جلوشان در آیی، ولی چیزی که هست چون ظرف و کارد و چنگال برای دوازده نفر بیشتر نداریم یا باید باز یک دست دیگر خرید و یا باید عدّهٔ میهمان بیشتر از یازده نفر نباشد که با خودت بشود دوازده نفر.»

قلمرو زبانی: زد: اتفاق افتاد / ترفیع: ارتقا یافتن، رتبه گرفتن / ترفیع رتبه، اسم من، عیالم، دوستانت، جلوشان، عده میهمان: ترکیب اضافی / فوراً: قید / مسئله میهمانی: ترکیب اضافی / رفقا: ج رفیق / یک دست دیگر: ترکیب وصفی؛ دست: هسته؛ یک: صفت شمارشی؛ دیگر: وابسته، صفت مبهم / این موقع: قید / دوازده نفر: ترکیب وصفی، مسند.
قلمرو ادبی: ترفیع به اسم من درآمد کنایه از رتبه گرفتم / در میان گذاشتن: کنایه از مطرح کردن / جلوی کسی درآمدن: کنایه از «توانایی خود را به دیگری نشان دادن؛ خوب پذیرایی کردن» / ظرف، کارد، چنگال: تناسب.
قلمرو فکری (پیام): ترفیع گرفتن و قرار و مدار میهمانی گذاشتن

گفتم: «خودت بهتر می‌دانی که در این شب عیدی مالیّه از چه قرار است و بودجه ابداً اجازهٔ خریدن خرت و پرت تازه نمی‌دهد و دوستان من هم از بیست و سه چهار نفر کمتر نمی‌شوند.» گفت: «تنها همان رتبه‌های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقداً خط بکش و بگذار سماق بمکند.» گفتم: «ای بابا، خدا را خوش نمی‌آید. این بدبخت‌ها سال آزگار یک‌بار برایشان چنین پایی می‌افتد و شکم‌ها را مدّتی است صابون زده‌اند که کباب غاز بخورند و ساعت شماری می‌کنند. چطور است از منزل یکی از دوستان و آشنایان یک دست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم؟»

قلمرو زبانی: بهتر: قید، وندی، صفت برتر / مالیه: مربوط به مال، دارایی / بودجه: نهاد / خریدن: وندی / خرت و پرت: مجموعه‌ای از اشیا، وسایل و خرده ریزهای کم ارزش، مرکب اتباعی / هم: حرف ربط / بیست و سه چهار نفر: عدد مبهم، متمم / کمتر: صفت برتر، مسند / جمله: تنها همان، … بمکند: مفعول فعل «بگذار» / واو: ربط / مابقی: آنچه باقی مانده / نقداً: قید، اکنون، فعلاً / ای بابا: شبه جمله / آزگار: زمانی دراز، به طور مدام، تمام و کامل / سال آزگار: ترکیب وصفی، قید / سماق: دانه‌ای ترش مزه و قهوه‌ای رنگ / یک بار: قید / عاریه: آنچه از کسی برای رفع حاجت بگیرند و پس از رفع نیاز آن را پس دهند / که: حرف پیوند / مالیه: وندی، وضع مالی / لوازم: وسایل، ج لازم، بایسته‌ها / عاریه: امانتی و موقت بودن.
قلمرو ادبی: بودجه اجازه نمی‌دهد: استعاره مکنیه، جان بخشی / رتبه بالا: مجاز از کسی که دارای رتبه بالاست / وعده گرفتن: کنایه از دعوت کردن / خط کشیدن: کنایه از دعوت را پس گرفتن، حذف کردن / سماق مکیدن: کنایه از انتظار کشیدن بیهوده / پای افتادن: کنایه از اتفاق افتادن، پیش آمدن موقعیت / شکم را صابون زدن: کنایه از وعدهٔ به خود دادن، دل خوش کردن / ساعت شماری کردن: کنایه از انتظار کشیدن برای فرار رسیدن ساعت یا زمانی خاص، لحظه شماری کردن.
قلمرو فکری (پیام): در تنگنای مالی ماندن و حذف برخی از مهمانان

با اوقات تلخ گفت: «این خیال را از سرت بیرون کن که محال است در میهمانی اوّل بعد از عروسی بگذارم از کسی چیز عاریه وارد این خانه بشود؛ مگر نمی‌دانی که شکوم ندارد و بچّهٔ اوّل می‌میرد؟» گفتم: «پس چاره‌ای نیست جز اینکه دو روز مهمانی بدهیم. یک روز یک دسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دسته‌ای دیگر.» عیالم با این ترتیب موافقت کرد و بنا شد روز دوم عید نوروز دستهٔ اول و روز سوم دستهٔ دوم بیایند.

قلمرو زبانی: که در «که محال است»: زیرا / محال: ناممکن، ناشدنی / گذاشتن: اجازه دادن / شکوم: شگوم، میمنت، خجستگی، چیزی را به فال نیک گرفتن / عیال: همسر / این خیال: ترکیب وصفی، مفعول / عاریه: آنچه از کسی برای رفع حاجت بگیرند و پس از رفع نیاز آن را پس دهند / مگر: قید پرسشی / نیست در «چاره‌ای نیست»: وجود ندارد، غیر اسنادی / جز: قید انحصار / دسته‌ای دیگر …: حذف فعل به قرینهٔ لفظی (بیایند و بخورند)
قلمرو ادبی: اوقات تلخ: حس آمیزی / اوقات کسی تلخ بودن: کنایه از خشمگین، آزرده و افسرده بودن / سر: مجاز از ذهن / خیال را از سر بیرون کردن: کنایه از فراموش کردن.
قلمرو فکری (پیام): بدشگونیِ عاریه گرفتن

اینک روز دوم عید است و تدارک پذیرایی از هر جهت دیده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و کباب برّهٔ ممتاز و دو رنگ پلو و چند جور خورش با تمام مخلّفات رو‌به‌راه شده است. در تختخواب گرم و نرم تازه‌ای لم داده بودم و مشغول خواندن حکایت‌هایی بی‌نظیر بودم. درست کیفور شده بودم که عیالم وارد شد و گفت: «جوان دیلاقی مصطفی نام، آمده، می‌گوید پسر عموی تنی توست و برای عید مبارکی شرفیاب شده است.» مصطفی پسر عموی دختردایی خالهٔ مادرم می‌شد. جوانی به سنّ بیست و پنج یا بیست و شش؛ آسمان جُل و بی‌دست و پا و پخمه و تا بخواهی بد ریخت و بدقواره.

قلمرو زبانی: اینک: اکنون، نهاد / تدارک: آماده کردن / معهود: عهد شده، شناخته شده، معمول / اعلا: برتر، ممتاز، نفیس، برگزیده از هر چیز / بره: بچهٔ گوسفند تا شش ماهگی / ممتاز: پسندیده، دارای امتیاز / رنگ در «دو رنگ پلو»: نوع، ممیز / خورش: خورشت / مخلّفات: چیزی که به یک مادهٔ خوردنی اضافه می‌شود یا به عنوان چاشنی در کنار آن قرار می‌گیرد / عیال: همسر، زن و فرزند / کیفور: سرخوش / دیلاقی: آدم قد دراز / شرفیاب شدن: آمدن به نزد شخص محترم و عالی‌قدر، به حضور شخص محترمی رسیدن / جُل: پوشش به معنای مطلق / پخمه: ابله، کودن / بدریخت: زشت، بدقیافه / بدقواره: آنکه یا آنچه ظاهری زشت و نامتناسب دارد، بدترکیب / مسرور: شاد، خوشحال /مشعوف: خوشحال.
قلمرو ادبی: رو به راه شدن: کنایه از مهیا و آماده شدن / درست کیفور شده بودم: کنایه از شاد و سرخوش شده بودم / آسمان جُل: کنایه از فقیر، بی‌چیز، بی‌خانمان/ جناس: گرم و نرم، کنایه از راحت/ بی‌دست و پا: کنایه از ناتوان و بی‌عرضه
قلمرو فکری (پیام): تدارک پذیرایی / ورود جوانی به نام مصطفی

الحمدلله که سالی یک مرتبه بیشتر از زیارت جمالش مسرور و مشعوف نمی‌شدم.

به زنم گفتم: «تو را به خدا بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده و شرّ این غول بی‌شاخ و دُم را از سر ما بکَن.» گفت: «به من دخلی ندارد! ماشاء‌الله هفت قرآن به میان پسرعموی خودت است. هر گلی هست به سر خودت بزن.» دیدم چاره‌ای نیست و خدا را هم خوش نمی‌آید این بیچاره که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده، ناامید کنم. پیش خودم گفتم: «چنین روز مبارکی صلهٔ ارحام نکنی، کی خواهی کرد؟»

قلمرو زبانی: تو رو به خدا: حذف فعلِ «سوگند می‌دهم» / شر: بدی / غول بی‌شاخ و دُمُ: غول بدقواره و بدریخت / به من دخلی ندارد: به من مربوط نیست / ماشالله: شبه جمله / چاره‌ای نیست: فعل غیر اسنادی / لابد: احتمالاً، به احتمال زیاد، قید / ارحام: ج. رحم / صلهٔ ارحام: به دیدار خویشاوندان رفتن و از آنان احوال‌پرسی کردن / چنین روز … خواهی کرد؟: پرسش انکاری
قلمرو ادبی: غول بی‌شاخ و دُمُ: استعاره از مصطفی / سر: مجاز از وجود / شر کسی را کندن: کنایه از رها شدن، خلاص شدن / هفت قرآن به میان: کنایه از اینکه قرآن با قرائت‌های هفتگانه‌اش سپری برای جلوگیری از رسیدن گرفتاری‌ها به ما پدید آورد / گل به سر زدن: کنایه از هر کاری کردی برای خودت کردی یا ضرر و نفعش به خودت باز می‌گردد.
قلمرو فکری: رها شدن و خلاص شدن از شر کسی / و هر کاری که می‌کنی ضرر و نفعش به خودت باز می‌گردد.

لهذا صدایش کردم، سرش را خم کرده وارد شد. دیدم ماشاء‌الله چشم بد دور آقا واترقّیده‌اند؛ قدش درازتر و تک و پوزش کریه‌تر شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادر مرده‌ای بود که در همان ساعت در دیگ مشغول کباب شدن بود. از توصیف لباسش بهتر است بگذرم ولی همین‌قدر می‌دانم که سر زانوهای شلوارش که از بس شسته بودند، به قدر یک وجب خورد رفته بود. چنان باد کرده بود که راستی‌راستی تصور کردم دو رأس هندوانه از جایی کش رفته و در آنجا مخفی کرده است. مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق کمیاب و شیءٌ عُجاب بودم که عیالم هراسان وارد شده، گفت: «خاک به سرم، مرد حسابی، اگر این غاز را برای میهمان‌های امروز بیاوریم، برای میهمان‌های فردا از کجا غاز خواهی آورد؟ تو که یک غاز بیشتر نیاورده‌ای و به همهٔ دوستانت هم وعدۂ کباب غاز داده‌ای!» دیدم حرف حسابی است و بد غفلتی شده؛ گفتم: «آیا نمی‌شود نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میز آورد؟»

قلمرو زبانی: لهذا: برای همین، ازین رو / ماشاالله: آنچه خدا خواست / واترقیده: تنزل کرن، به عقب برگشتن / تک و پوزش: دک و پوز، به طنز ظاهر شخص به ویژه سر و صورت / کریه: زشت، ناپسند / سر زانوهای شلوارش: «شلوار» «ش» وابسته وابسته (مضاف الیه مضاف الیه) / خورد رفته بود: ساییده شدن و از بین رفتن / دو رأس هندوانه: رأس ممیز / ورانداز: سنجش یا ارزیابی چیزی از راه نگاه کردن / مخلوق: آفریده / شیء عجاب: معمولاً برای اشاره به امری شگفت به کار می‌رود / هراسان: ترسان / خاک بر سر: حذف فعل «شد» به قرینه معنوی / مرد حسابی: مرد کامل / فلانی: ضمیر مبهم / حرف حسابی: سخن درست / بدغفلتی: فراموشی بدی
قلمرو ادبی: از جایی کش رفتن: کنایه از مخفیانه برداشتن، دزدیدن / گردنش مثل …: تشبیه؛ گردنش: مشبه؛ غاز: مشبه به / مادرمرده: کنایه از بیچاره / تلمیح: شیء عجاب: اشاره به آیه «إنّ هذا لشیء عجاب» / خاک بر سر شدن: کنایه از بدبخت شدن یا دچار مشکل شدن / امروز، فردا: تضاد
قلمرو فکری (پیام): سرگردانی میزبان به علت کمبود غاز برای دو روز مهمانی

گفت: «مگر می‌خواهی آبروی خودت را بریزی؟ هرگز دیده نشده که نصف غاز سر سفره بیاورند. تمام حُسن کباب غاز به این است که دست نخورده و سر به مُهر روی میز بیاید.» حقّاً که حرف منطقی بود و هیچ برو برگرد نداشت و پس از مدتی اندیشه و استشاره چارهٔ منحصر به فرد را در این دیدم که هرطور شده یک غاز دیگر دست و پا کنیم. به خود گفتم: «این مصطفی گرچه زیاد کودن و بی‌نهایت چُامَن است ولی پیدا کردن یک غاز در شهر بزرگی مثل تهران، کشف آمریکا و شکستن گردن رستم که نیست، لابد این قدرها از دستش ساخته است.»

قلمرو زبانی: مگر: واژه پرسش، قید پرسشی / حسن: خوبی / حقا: حقیقتاً / ملتفت: متوجه / وخامت: بد فرجانی، خطرناک بودن / استشاره: رای زنی، مشورت، نظرخواهی / منحصر به فرد: خاص، بی‌همتا / کودن: احمق، پخمه / چلمن: نالایق و بی‌دست و پا. کسی که زود فریب بخورد / دیده نشده: حذف فعل کمکی «است» (ماضی نقلی مجهول) / در دم: فوراً، قید / ولی: حرف ربط همپایه‌ساز / لابد: احتمالاً، به احتمال زیاد، قید / قدر: اندازه
قلمرو ادبی: دست نخورده: کنایه از کامل، سالم، درسته / سر به مهر: کنایه از دست نخورده و کامل / بی‌برو برگرد: کنایه از حتماً / حرف: مجازاً سخن / شک و تردید، تضاد / دم: مجاز از لحظه / دست و پا کردن: کنایه از آماده و مهیا کردن / کشف آمریکا و شکستن گردن رستم: کنایه از کار دشوار و سخت / کار از دست کسی ساخته بودن: کنایه از عهده کاری برآمدن / دست در «لابد اینقدر از دستش ساخته است»: مجاز از توان و نیرو
قلمرو فکری (پیام): مشورت برای حل مشکل کمبود غاز

به او خطاب کرده گفتم: «مصطفی جان، لابد ملتفت شده‌ای مطلب از چه قرار است. می‌خواهم امروز نشان بدهی که چند مرده حلّاجی و از زیر سنگ هم شده یک عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده، برای ما پیدا کنی.» مصطفی به عادت معهود ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریده بریده از نی پیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد می‌فرمایند: «در این روز عید، قید غاز را باید به کلّی زد و از این خیال باید منصرف شد؛ چون که در تمام شهر یک دکّان باز نیست.»

قلمرو زبانی: ملتفت: متوجه / مبلغی: مقداری، صفت مبهم / بریده بریده: منقطع / نی پیچ: نی و شلنگ قلیان / حلقوم: حلق و گلو / یک عدد غاز: عدد ممیز (وابسته وابسته)
قلمرو ادبی: چند مرده حلاج بودن: چقدر توانایی داشتن / زیر سنگ پیدا کردن: کنایه از نهایت تلاش خود را کردن برای کاری سخت و غیر ممکن / نی پیچ حلقوم: اضافهٔ تشبیهی / قید چیزی را زدن: کنایه از منصرف شدن، صرف نظر کردن/ سرخ و سیاه شدن: کنایه از خجالت کشیدن.
قلمرو فکری (پیام): مکلف کردن مصطفی برای پیدا کردن غاز در شب عید

با حال استیصال پرسیدم: «پس چه خاکی به سرم بریزم؟!» با همان صدا، آب دهن را فرو برده گفت: «والله چه عرض کنم، مختارید ولی خوب بود میهمانی را پس می‌خواندید.» گفتم: «خدا عقلت بدهد؛ یک ساعت دیگر مهمان‌ها وارد می‌شوند؛ چطور پس بخوانم؟» گفت: «خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیب قدغن کرده؛ از تختخواب پایین نیایید.» گفتم: «همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن کرده‌ام، چطور بگویم ناخوشم؟» گفت: «بگویید غاز خریده بودم، سگ برد.» گفتم: «تو رفقای مرا نمی‌شناسی. بچه قنداقی که نیستند که هرچه بگویم آنها هم مثل بچه آدم باور کنند. خواهند گفت می‌خواستی یک غاز دیگر بخری.» گفت: «بسپارید اصلاً بگویند آقا منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفته‌اند.».

قلمرو زبانی: استیصال: ناچاری، درماندگی / والله: سوگند به خدا می‌خوردم، حذف فعل به قرینه معنوی، شبه جمله / عرض کردن: گفتن / مختارید: اختیار دارید / پس خواندن: لغو کردن، پس زدن / ناخوشی: بیماری، متمم / قدغن: ممنوع، اهمیت املایی / فرو برده: فعل در وجه وصفی / چطور: قید پرسشی / همین امروز صبح: قید / ناخوشم: ناخوش: مسند / م: هستم، اسنادی
قلمرو ادبی: چه خاکی بر سرم بریزم: کنایه از چه چاره‌ای بیندیشم / خدا عقلت بدهد: جمله به ظاهر دعایی کنایه از اینکه عقل نداری! / خود را به ناخوشی بزنید: کنایه از وانمود کردن / بچه قنداقی که نیستند: کنایه از: نادان نیستند
پیام: درماندگی میزبان و پیشنهاد پسخواندن مهمانی و عذر و بهانه تراشی.

دیدم زیاد پرت و پلا می‌گوید: گفتم: «مصطفی می‌دانی چیست؟ عیدی تو را حاضر کرده‌ام. این اسکناس را می‌گیری و زود می‌روی که می‌خواهم هرچه زودتر از قول من و خانم به زن‌عمو جانم سلام برسانی و بگویی ان‌شاءالله این سال نو به شما مبارک باشد و هزار سال به این سال‌ها برسید.»

ولی معلوم بود که فکر و خیال مصطفی جای دیگر است. بدون آنکه اصلاً به حرف‌های من گوش داده باشد، دنبالهٔ افکار خود را گرفته، گفت: «اگر ممکن باشد شیوه‌ای سوار کرد که امروز مهمان‌ها دست به غاز نزنند، می‌شود همین غاز را فردا از نو گرم کرده دوباره سر سفره آورد.»

قلمرو زبانی: پرت و پلا: بیهوده، نامعقول؛ مرکب اتباعی / سخن بیهوده: بی‌معنی / بدون: حرف اضافه / گوش داده باشد: ماضی التزامی / دنبالهٔ افکار خود: مفعول؛ دو ترکیب اضافی، دنبالهٔ افکار و افکار خود اگر: حرف ربط / باشد: وجود داشته باشد.
قلمرو ادبی: دنبالهٔ افکار خود را گرفت: کنایه از دوباره به فکر کردن ادامه داد / شیوه‌ای سوار کردن: کنایه از چاره‌اندیشی کردن، ترتیب دادن / فکر جای دیگر بودن: کنایه از حواسش اینجا نیست / دست به غاز نزدن: کنایه از نخوردن / دیدم پرت و پلا می‌گوید: حس آمیزی / تضاد: امروز، فردا
قلمرو فکری (پیام): شیوهٔ پیشنهادی مصطفی برای نخوردن غاز و حل مشکل کمبود غاز

این حرف که در بادی امر زیادی بی‌پا و بی‌معنی به نظر می‌آمد، کم‌کم وقتی درست آن را در زوایا و خفایای خاطر و مخیّله نشخوار کردم معلوم شد آن قدرها هم نامعقول نیست و نباید زیاد سرسری گرفت. هرچه بیشتر در این باب دقیق شدم، یک نوع امیدواری در خود حس نمودم و ستارهٔ ضعیفی در شبستان تیره‌وتار درونم درخشیدن گرفت. رفته‌رفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفی نموده، گفتم: «اوّلین بار است که از تو یک کلمه حرف حسابی می‌شنوم ولی به نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارت به خرج بدهی که احدی از مهمانان در صدد دست زدن به این غاز برنیایند».

قلمرو زبانی: بادی: آغاز / زوایا: گوشه‌ها، جای‌ها / خفایا: جِ خفیه، مخفیگاه؛ در خفایای ذهن: در جاهای پنهان ذهن / مخیّله: خیال، فکر / این حرف: ترکیب وصفی، نهاد / زوایا و خفایای خاطر و مخیّله: گروه متممی / زوایا: متمم /خفایا: معطوف به متمم / خاطر: مضاف الیه / مخیله: معطوف به مضاف الیه/ شبستان تیره و تار درونم: تیره و تار: وابسته پسین (صفت) / درون: وابسته پسین، مضاف الیه / ضمیر «م»: وابسته وابسته؛ مضاف الیه مضاف الیه / رفته رفته: کم کم؛ قید / نامعقول: آنچه از روی عقل نیست، برخلاف عقل / به خرج بدهی: انجام بدهی
قلمرو ادبی: حرف: مجاز از سخن / بی‌پا: کنایه از بی‌ارزش / زوایا و خفایای خاطر و مخیّله: استعاره مکنیه / نشخوار کردم: کنایه از بررسی کردم / سرسری گرفتن: کنایه بی‌اهمیت دانستن / ستاره ضعیفی استعاره از امید و راه تازه /شبستان تیره و تار درونم: اضافه تشبیهی / ستاره‌ای ... درخشیدن گرفت: کنایه از امیدوار شدم / سر دماغ آمدم: کنایه از شادمان شدن، روحیه گرفتن / گره: استعاره از مشکل / گره گشودن: کنایه از حل کردن مشکل / مهارت به خرج دادن: کنایه از چاره اندیشی کردن / دست زدن: کنایه از خوردن، اقدام کردن / صدد: قصد / در صدد بر آمدن: قصد چیزی را کردن
قلمرو فکری (پیام): پذیرفتن پیشنهاد مصطفی به عنوان حرف حساب و راه حل و سپردن این امر به شخص مصطفی.

مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود که مقصود من چیست و مهار شتر را به کدام جانب می‌خواهم بکشم، آثار شادی در وَجَناتش نمودار گردید. بر تعارف و خوش‌زبانی افزوده، گفتم: «چرا نمی‌آیی بنشینی؟ نزدیک‌تر بیا. روی این صندلی مخملی پهلوی خودم بنشین. بگو ببینم حال و احوالت چطور است؟ چه کارها می‌کنی؟ می‌خواهی برایت شغل و زن مناسبی پیدا کنم؟ چرا گز نمی‌خوری؟ از این باقلبا (باقلوا) نوش جان کن که سوغات یزد است...»

قلمرو زبانی: گرچه: مخفف اگرچه، حرف ربط / مهار: افسار، زمام، عنان / هنوز: قید / وجنات: جمع وجنه، چهره / نمودار: آشکار / چطور: مسند / باقلبا: نوعی شیرینی
قلمرو ادبی: جان گرفتن: کنایه از سر حال آمدن / چیزی دستگیر کسی شدن: کنایه از متوجه شدن / مهار شتر را به کدام جانب می‌خواهم بکشم: کنایه از این که چه قصدی دارم، هدف از سخنانم چیست / زبان در «خوش زبانی»: مجاز از سخن؛ / خوش زبانی: کنایه از خوش صحبتی / بگو ببینم: حس آمیزی / نوش جان کردن: کنایه از خوردن، میل کردن
قلمرو فکری (پیام): روحیه گرفتن مصطفی از تعاریف میزبان و خوش زبانی میزبان برای مصطفی

مصطفی قدّ دراز و کج و معوجش را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویده جویده از این بروز مَحَبّت و دلبستگیِ غیرمترقّبهٔ هرگز ندیده و نشنیده سپاسگزاری کند ولی مهلتش نداده گفتم: «استغفرلله، این حرف‌ها چیست؟ تو برادر کوچک من هستی. اصلاً امروز هم نمی‌گذارم از اینجا بروی. اِلّا ولله که امروز باید ناهار را با ما صرف کنی، همین الآن هم به خانم می‌سپارم یک دست از لباس‌های شیک خودم را هم بدهد بپوشی و نو نَوار که شدی، باید سر میز پهلوی خودم بنشینی. چیزی که هست، ملتفت باش وقتی بعد از مقدّمات، آش جو و کباب برّه و برنج و خورش، غاز را روی میز آوردند، می‌گویی ای بابا، دستم به دامنتان، دیگر شکم ما جا ندارد. این قدر خورده‌ایم که نزدیک است بترکیم. کاه از خودمان نیست، کاهدان که از خودمان است.

قلمرو زبانی: دراز، کج، معوج: صفت / معوج: کج / غیرمترقبه: ناگهانی، غیرمنتظره / هرگز: قید / سپاسگزاری: مفعول، اهمیت املایی / مهلتش مهلت ندادم / استغفرالله: شبه جمله / می‌سپارم: سفارش می‌کنم / نوار: هر چیز که به شکل رشته باریک درآمده / نو نوار شدن: نو شدن، (در اصل نوار نو) / هست: وجود دارد / کاهدان: انبار کاه
قلمرو ادبی: جویده جویده: کنایه از گنگ، نامفهوم و منقطع / نو نوارشدن: کنایه از آراسته و زیبا شدن / دست به دامن شدن: کنایه از متوسل شدن، از کسی یاری خواستن / از خوردن ترکیدن: کنایه از زیاد خوردن / کاه: استعاره از غذا / کاهدان: استعاره از شکم / است، نیست: تضاد / کاه از خودمان نیست کاهدان از خودمان است: یک تمثیل، کنایه از اینکه باید به فکر سلامتی خود باشیم.
قلمرو فکری (پیام): پیام: محبت ناگهانی میزبان به مصطفی و نقشه کشیدن برای دست نخورده ماندن غاز در روز اول مهمانی با هنرنمایی مصطفی

از طرف خود و این آقایان استدعای عاجزانه دارم بفرمایید همین‌طور این دوْری را برگردانند به اندرون و اگر خیلی اصرار دارید، ممکن است باز یکی از ایّام همین بهار، خدمت رسیده از نو دلی از عزا درآوریم ولی خدا شاهد است اگر امروز بیشتر از این به ما بخورانید، همین جا بستری شده وبال جانت می‌گردیم؛ مگر آنکه مرگ ما را خواسته باشید. آن وقت من هرچه اصرار و تعارف می‌کنم، تو بیشتر امتناع می‌ورزی و به هر شیوه‌ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می‌کنی».

قلمرو زبانی: استدعای عاجزانه: درخواست همراه با عجز / دَوری: بشقاب گرد بزرگ معمولاً با لبه کوتاه، مفعول / اندرون: داخل/ اصرار: پافشاری (شبه هماوا؛ اسرار: رازها) / باز: دوباره، قید / از نو: دوباره / شاهد: گواه / ایام: روزها، ج یوم/ وبال: دشواری، سختی، دردسر / مگر: جز / امتناع: خودداری، سر باز زدن از انجام کاری یا قبول کردن سخنی.
قلمرو ادبی: دل از عزا درآوردن: کنایه از پس از مدتی محرومیت کاملاً کامروا شدن و سیر خوردن / وبال جان شدن: کنایه از باعث مشکل و رنج شدن.
قلمرو فکری (پیام): محبت ناگهانی میزبان به مصطفی و نقشه کشیدن برای دست نخورده ماندن غاز در روز اول مهمانی با هنرنمایی مصطفی

مصطفی که با دهان باز و گردن دراز حرف‌های مرا گوش می‌داد، پوزخند نمکینی زد و گفت: «خوب دستگیرم شد. خاطر جمع باشید که از عهده برخواهم آمد». چندین بار درسش را تکرار کردم تا از بر شد بعد برای تبدیل لباس و آراستن سر و وضع او را به اتاق دیگر فرستادم.

قلمرو زبانی: دهان باز، گردن دراز: متمم قیدی، ترکیب وصفی / خوب: قید / از بر شدن: حفظ کردن، به خاطر سپردن
قلمرو ادبی: پوزخند نمکین: حس آمیزی / دستگیر شدن: کنایه از متوجه شدن / خاطر جمع بودن: کنایه از مطمئن بودن / برعهده گرفتن: کنایه از پذیرفتن مسئولیت / تناسب: گردن و دهان
قلمرو فکری (پیام): مسئولیت پذیرفتن مصطفی برای مهمانی

دو ساعت بعد مهمان‌ها بدون تخلّف، تمام و کمال دور میز حلقه زده در صرف کردن صیغهٔ «بلّعتُ» اهتمام تامی داشتند که ناگهان مصطفی با لباس تازه و جوراب و کراوات ابریشمی ممتاز و پوتین جیر برّاق، خرامان مانند طاووس مست وارد شد؛ خیلی تعجّب کردم که با آن قد دراز، چه حقّه‌ای به کار برده که لباس من این طور قالب بدنش در آمده است. گویی جامه‌ای بود که درزیِ ازل به قامت زیبای جناب ایشان دوخته است.

قلمرو زبانی: بدون: حرف اضافه / تخلف: عمل یا فرایند خلاف کردن /حلقه زدن: گرداگرد چیزی را گرفتن / بلعت: فرو بردم، بلعیدم / صرف کردن صیغه بلعت: خوردن / اهتمام: همت، جدیت / تام: تمام، کامل / خرامان: با ناز راه رفتن، قید
قلمرو ادبی: در صرف کردن صیغه بلعت اهتمام تامی داشتند: کنایه از این که تمام و کمال خوردند / لباس، جوراب، کراوات، پوتین: مراعات نظیر / قالب تن درآمدن: کنایه از اندازه بودن / خرامان مانند طاووس مست: تشبیه؛ طاووس: مشبه به؛ وجه شبه: خرامان راه رفتن

آقای مصطفی خان با کمال متانت، تعارفات معمولی را برگزار کرده و با وقار و خونسردی هرچه تمام‌تر، بر سر میز قرار گرفت. او را به عنوان یکی از جوان‌های فاضل و لایق پایتخت به رفقا معرّفی کردم و چون دیدم به خوبی از عهدهٔ وظایف مقرّرهٔ خود برمی‌آید، قلباً مسرور شدم و در باب آن مسئلهٔ معهود، خاطرم داشت به کلّی آسوده می‌شد.

قلمرو زبانی: آقا مصطفی خان: نهاد؛ آقا، خان: شاخص / متانت: پایداری، استواری، سنگینی / وقار و خونسردی: متمم قیدی / وقار: سنگینی / هرچه تمام‌تر: صفت وقار و خونسردی / فاضل: دارای فضیلت و برتری در دانش / لایق: شایسته / وظایف: ج وظیفه / مقرره: معین شده / قلباً: قید / مسرور: شاد / معهود: عهد شده، شناخته شده، معمول / آسوده: راحت / درزی: خیاط / ازل: زمان بی‌آغاز
قلمرو ادبی: آسوده شدن خاطر: کنایه از اطمینان و آرامش یافتن / از عهده برآمدن: کنایه از توانایی انجام کاری داشتن / خون سرد بودن: کنایه از آرامش داشتن./ درزی ازل: استعاره از خداوند / گویی جامه‌ای بود که درزی ازل به قامت زیبای جناب ایشان دوخته است: کنایه از کاملاً اندازه بود.
قلمرو فکری (پیام): معرفی کردن مصطفی به عنوان یکی از جوانان فاضل و ادب دوست و آسودگی میزبان از عهدهٔ انجام کار برآمدن مصطفی.

محتاج به تذکار نیست که ایشان در خوراک هم سرِسوزنی قصور را جایز نمی‌شمردند. حالا دیگر چانه‌اش هم گرم شده و در خوش زبانی و حرّافی و شوخی و بذله و لطیفه نوک جمع را چیده و متکلّم وحده و مجلس آرای بلامعارض شده است.

این آدم بی‌چشم و رو که از امامزاده داود و حضرت عبدالعظیم قدم آن‌طرف‌تر نگذاشته بود، از سرگذشت‌های خود در شیکاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگری از اروپا و آمریکا چیزها حکایت می‌کرد که چیزی نمانده بود خود من هم بر منکرش لعنت بفرستم. همه گوش شده بودند و ایشان زبان. عجب در این است که فرورفتن لقمه‌های پی‌درپی ابداً جلوی صدایش را نمی‌گرفت. گویی حنجره‌اش دو تنبوشه داشت؛ یکی برای بلعیدن لقمه و دیگری برای بیرون دادن حرف‌های قلنبه.

قلمرو زبانی: تذکار: تذکر، یادآوری / قصور: کوتاهی / رضایت‌مندی: رضایت، خرسندی / حرّافی: پرسخنی، پرحرفی / لطیفه: گفتار نغز، مطلب نیکو، نکته‌ای باریک / بذله: شوخی، لطیفه / مجلس آرای: آنکه با حضور خود سبب رونق مجلس و شادی یا سرگرمی حاضران آن می‌شود، بزم آرا / متکلم وحده: آن که در جمعی تنها کسی باشد که سخن می‌گوید بلامعارض: بی‌رقیب.
قلمرو ادبی: تنبوشه: لولهٔ سفالین یا سیمانی کوتاه که در زیر خاک یا میان دیوار می‌گذارند تا آب از آن عبور کند. / قلنبه: بزرگ، درشت / حرف‌های قلنبه: ترکیب وصفی / امام زاده: شاخص / بلعیدن لقمه: ترکیب اضافی / جایز: مسند / سرسوزنی: کنایه از مقدار بسیار کم و ناچیز / نوش جان کردن: کنایه از خوردن، میل کردن / چانه‌اش گرم شده بود: کنایه از پرحرفی کردن / نوک جمع را چیدن: کنایه از اینکه روی کسی را کم کردن و به سکوت یا عدم دخالت وا داشتن/ شوخی و بذله و لطیفه: تناسب / بی‌چشم و رو: کنایه از قدر ناشناس / همه گوش شده بودند: کنایه از با دقت و توجه کامل گوش دادن / زبان: مجازاً سخن.
قلمرو فکری (پیام): پرحرفی و لطیفه گویی مصطفی و تحت الشعاع قرار دادن میهمانی

به مناسبت صحبت از سیزده عید بنا کرد به خواندن قصیده‌ای که می‌گفت همین دیروز ساخته است. فریاد و فغان مرحبا و آفرین به آسمان بلند شد. دو نفر از آقایان که خیلی ادّعای فضل و کمالشان می‌شد، مقداری از ابیات را دو بار و سه بار مکرّر خواستند. یکی از حضّار که کبّادهٔ شعر و ادب می‌کشید چنان محظوظ گردیده بود که جلو رفته جبهه شاعر را بوسیده گفت: «ای والله، حقیقتاً استادی» و از تخلّص او پرسید.

قلمرو زبانی: بنا کرد: آغاز کرد / مرحبا: احسنت، آفرین / مکرر: تکرار شده / حضار: جمع مکسر حاضر / کبّاّده: از آلات ورزش زورخانه / محظوظ: بهره‌ور / رفته: فعل وصفی / جبهه: پیشانی / ای والله: آفرین، شبه جمله / تخلص: نام هنری
قلمرو ادبی: به آسمان بلند شدن: اغراق و کنایه از صدای بلند / تشبیه: شعر و ادب به کبّاّده تشبیه شده است / کباده چیزی را کشیدن: کنایه از ادعای چیزی داشتن، خواستار چیزی بودن
قلمرو فکری (پیام): شعر خواندن و ادعای شاعری مصطفی و تحت تأثیر شخصیت دروغین و ساختگی مصطفی قرار گرفتن حضار

مصطفی به رسم تحقیر، چین به صورت انداخته گفت: «من تخلّص را از زواید و از جملهٔ رسوم و عاداتی می‌دانم که باید متروک گردد، ولی به اصرار مرحوم ادیب پیشاوری که خیلی به من لطف داشتند و در اواخر عمر با بنده مألوف بودند و کاسه و کوزه یکی شده بودیم، کلمهٔ «استاد» را برحسب پیشنهاد ایشان اختیار کردم امّا خوش ندارم زیاد استعمال کنم.» همهٔ حضّار یک‌صدا تصدیق کردند که تخلّصی بس بجاست و واقعاً سزاوار حضرت ایشان است.

قلمرو زبانی: تحقیر: خوار شمردن / زواید: ج. زاید / رسوم: رسم‌ها، آیین‌ها / متروک: ترک شده / ادیب: سخن‌دان / مالوف: انس یافته، خو گرفته / استعمال کنم: استفاده کنم / تصدیق: تأیید / بس: قید / به جا: مناسب، شایسته، مسند / سزاوار: شایسته / مرحوم، حضرت: شاخص / کاسه و کوزه یکی شدن: کنایه از صمیمیت و یکدلی
قلمرو ادبی: چین به صورت انداختن: کنایه از اخم کردن و ناراحتی / صورت: مجاز از پیشانی
قلمرو فکری (پیام): شعر خواندن و ادعای شاعری مصطفی و تحت تأثیر شخصیت دروغین و ساختگی مصطفی قرار گرفتن حضار

در آن اثنا صدای زنگ تلفن از سرسرای عمارت بلند شد. آقای استادی رو به نوکر نموده فرمودند: «هم قطار احتمال می‌دهم وزیر داخله باشد و مرا بخواهد. بگویید فلانی حالا سر میز است و بعد خودش تلفن خواهد کرد.» ولی معلوم شد نمرهٔ غلطی بوده است.

قلمرو زبانی: اثنا: میان / سرسرا: محوطه‌ای سقف‌دار در داخل خانه‌ها که در ورودی ساختمان به آن باز می‌شود و از آنجا به اتاق‌ها یا قسمت‌های دیگر می‌روند. / عمارت: ساختمان (هم آوا؛ امارت: فرمانروایی) / هم قطار: هر یک از دو یا چند نفری که از نظر درجه، رتبه و یا موقعیت اجتماعی در یک ردیف هستند، منادا / فلانی … خواهد کرد: مفعول برای فعل بگویید / فلانی: ضمیر مبهم، نهاد / نمره: شماره
قلمرو ادبی: نمره: مجاز از شماره تلفن / مراعات نظیر: زنگ، نمره، تلفن / فلانی حالا سر میز است: کنایه از این که مشغول خوردن است.
قلمرو فکری (پیام): زنگ خوردن تلفن و تظاهر مصطفی به اینکه شخص مهمی است و با بزرگان در ارتباط است.

اگر چشمم احیاناً تو چشمش می‌افتاد، با همان زبان بی‌زبانی نگاه، حقّش را کف‌دستش می‌گذاشتم. ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربریده مدام روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می‌دوید و به کاینات اعتنا نداشت...

قلمرو زبانی: احیاناً قید / همان زبان بی‌زبانی نگاه: وابسته وابسته (ترکیب وصفی: همان زبان، زبان بی‌زبانی / ترکیب اضافی: زبان نگاه) / کاینات: ج کاینه به معنی کل هستی
قلمرو ادبی: تناقض: زبان بی‌زبانی / نگاه: استعاره و تشخیص / حقش را کف دستش گذاشتن: کنایه تنبیه کردن / شستش خبردار شد: کنایه از فهمید / تشبیه: چشم به مرغ سربریده مانند شده / چشمش مثل مرغ ... می‌دوید: کنایه از بی‌قرار و ناآرام.
قلمرو فکری (پیام): آگاهی از خطای خود، بی‌قراری.

حالا آش جو و کباب برّه و پلو و چلو و مخلّفات دیگر صرف شده است و موقع مناسبی است که کباب غاز را بیاورند. دلم می‌تپد. خادم را دیدم قاب بر روی دست وارد شد و یک رأس غاز فربه و برشته در وسط میز گذاشت و ناپدید شد.

قلمرو زبانی: مخلّفات: جمع مخلّفه، خوردنی هایی که به عنوان چاشنی به غذای اصلی اضافه شده یا همراه آن
خورده می شود / صرف شدن: خورده شدن / خادم: خدمتکار، مفعول / قاب: بشقاب بزرگ لب تخت / رأس در
«یک رأس غاز»: ممیز / فربه: چاق / برشته: بریان شده؛ تف داده شده (برشتن؛ بن ماضی: برشت، بن مضارع: بریز)
قلمرو ادبی: پلو، چلو: جناس/ دل تپیدن: کنایه از بی‌قراری و اضطراب داشتن / آش جو، کباب بره، غاز، پلو، چلو و مخلفات دیگر: تناسب.
قلمرو فکری (پیام): لحظه وارد شدن خادم به همراه انواع غذا

شش‌دانگ حواسم پیش مصطفی است که نکند بوی غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود، ولی خیر، اَلَحمدُلِلّٰه هنوز عقلش به جا و سرش توی حساب است. به محض اینکه چشمش به غاز افتاد رو به مهمان‌ها نموده گفت: «آقایان تصدیق بفرمایید که میزبان عزیز ما این یک دم را دیگر خوش نخواند. آیا حالا هم وقت آوردن غاز است؟ من که شخصاً تا خرخره خورده‌ام و اگر سرم را از تنم جدا کنید، یک لقمه هم دیگر نمی‌توانم بخورم ولو مائده آسمانی باشد. ما که خیال نداریم از اینجا یک راست به مریض خانهٔ دولتی برویم. معدهٔ انسان که گاوخونی زنده‌رود نیست که هرچه تویش بریزی پر نشود.» آنگاه نوکر را صدا زده گفت: «بیا هم قطار، آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی‌برو برگرد یک‌سر ببری به اندرون.»

قلمرو زبانی: دانگ: یک ششم چیزی به ویژه اموال غیرمنقول مانند ملک و زمین / شش دانگ: به طور کامل، تمام / دامنش از دست برود: «ش» مضاف الیه دست / الحمدالله: ستایش ویژه خداست؛ شبه جمله / به جا: مسند / تو در «توی حساب»: درون، واژه عامیانه / تصدیق: تأیید / دم: نفس / خرخره: گلو، حلقوم / یک راست: مستقیماً، قید / مریض‌خانه: بیمارستان / صدا زده: فعل وصفی / هم قطار: همکار، هم پیشه، منادا / یک سر: مستقیم، فوری، قید / اندورن: خانه و حیاطی که عقب حیاط بیرونی ساخته شده و مخصوص زن و فرزند و سایر افراد خانوادهٔ صاحب خانه بود؛ اندرونی / مائده آسمانی: ترکیب وصفی / مائده: خوراک، سفره
قلمرو ادبی: شش دانگ حواس پیش کسی بودن: کنایه از حواس کامل داشتن / غاز: استعاره از شراب (چون مست می‌کند) دامن از دست رفتن: کنایه از از خود بی‌خود شدن / سر کسی توی حساب بودن: کنایه از متوجه جزئیات امری بودن و آن را خوب شناختن / یک دم را خوش نخواند: کنایه از این سخن را به جا و خوب نگفت / دم: مجازاً سخن / تا خرخره خوردن: کنایه از زیاد خوردن، کامل خوردن / مائده آسمانی باشد: کنایه از غذای با ارزش و کمیابی باشد / عقل کسی به جا بودن: کنایه از عاقل بودن / سر از تن جدا کردن: کنایه از کشتن یا مجبور کردن / بی‌برو برگرد: کنایه از بدون تردید و شک، حتماً
قلمرو فکری (پیام): آوردن غاز روی سفره و ترفند مصطفی برای برگرداندن غاز

مهمان‌ها سخت در محظور گیر کرده و تکلیف خود را نمی‌دانند. از یک طرف بوی کباب تازه به دماغشان رسیده است و ابداً بی‌میل نیستند ولو به عنوان مقایسه باشد لقمه‌ای از آن چشیده طعم مزهٔ غاز را بره بسنجند ولی در مقابل تظاهرات شخصِ شخیصی چون آقای استاد، دو دل مانده بودند و گرچه چشم‌هایشان به غاز دوخته شده بود، خواهی نخواهی جز تصدیق حرف‌های مصطفی و بله و البتّه گفتن چاره‌ای نداشتند. دیدم توطئهٔ ما دارد می‌ماسد. دلم می‌خواست می‌توانستم صدآفرین به مصطفی گفته، از آن تاریخ به بعد زیر بغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی دست‌وپا کنم، ولی محض حفظ ظاهر، کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصّابی به دست گرفته بودم و مدام به غاز حمله أورده و چنان وانمود می‌کردم که می‌خواهم این حیوان بی‌یار و یاور را از هم بدرم و ضمناً یک ریز تعارف و اصرار بود که به شکم آقای استاد می‌بستم که محض خاطر من هم شده فقط یک لقمه میل بفرمایید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد.

قلمرو زبانی: محظور: تنگنا، مانع، دشواری / تظاهرات: جمع تظاهر، نمایش‌ها / شخیص: بزرگ و ارجمند / تصدیق: تأیید / ماسیدن: منجمد شدن، سفت شدن / محض: به خاطر / ساطور: کارد بزرگ و آهنی و پهن دسته‌دار / وانمود کردن: تظاهر کردن / یکریز: پی‌درپی، قید / شده: شده است، حذف به قرینهٔ معنوی / یک لقمه: ترکیب وصفی / لااقل: قید
قلمرو ادبی: در محظور گیرکردن: کنایه از گرفتار شدن، راه چاره نداشتن / دو دل ماندن: کنایه از مردد ماندن / چشم دوختن: کنایه از خیره شدن / توطئه ماسیدن: کنایه از به انجام رسیدن، به ثمر رسیدن / دل: مجاز / زیر بغل کسی را گرفتن: کنایه از کمک کردن / یک لقمه: مجاز از مقدار کم / کارد، ساطور، قصابی: مراعات نظیر / یک ریز تعارف و اصرار بود که به شکم آقای استاد میبست: کنایه از تعارف می‌کردم / دماغش نسوزد: کنایه از ناراحت و شرمنده نشود.
قلمرو فکری (پیام): وانمود به نخوردن غاز

خوشبختانه قصاب زبان غاز را با کله‌اش بریده بود والا چه چیزها که با آن زبان به منِ بی‌حیای دورو نمی‌گفت. خلاصه آنکه از من همه اصرار بود و از مصطفی انکار و عاقبت کار به جایی کشید که مهمان‌ها هم با او هم‌صدا شدند و دسته جمعی خواستار بردن غاز گردیدند.

قلمرو زبانی: من بی‌حیای دو رو: دو ترکیب وصفی (من بی‌حیای، من دو رو) / از مصطفی انکار: حذف فعل «بود» به قرینهٔ لفظی / عاقبت: قید.
قلمرو ادبی: دو رو: کنایه از ریاکار / هم صدا شدن: کنایه از همراه شدن و هم نظر شدن / هوادار تمامیت و عدم تجاوز به غاز شدند: کنایه از خواستار نخوردن غاز شدند.
قلمرو فکری (پیام): تصمیم به نخوردن غاز گرفتند.

کار داشت به دلخواه انجام می‌یافت که ناگهان از دهنم در رفت که آخر آقایان، حیف نیست که از چنین غازی گذشت که شکمش را از آلوی بَرَغان پر کرده‌اند و منحصراً با کرهٔ فرنگی سرخ شده است؟ هنوز این کلام از دهن خرد شدهٔ ما بیرون نجسته بود که مصطفی مثل اینکه غفلتاً فنرش در رفته باشد، بی‌اختیار دست دراز کرد و یک کتف غاز را کنده به نیش کشید و گفت: «حالا که می‌فرمایید با آلوی بَرَغان پر شده و با کرهٔ فرنگی سرخش کرده‌اند، روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یک لقمهٔ مختصر می‌چشیم.»

قلمرو زبانی: داشت انجام می‌یافت: ماضی مستمر / به دلخواه: قید / ناگهان: قید / در رفت: خارج شد / از چنین غازی گذشت: صرف نظر کردن / برغان: منطقه‌ای در ساوجبلاغ نزدیک کرج / کتف: شانه / نیش: دندان نیش، دندان نوک تیزی که در هریک از دو سوی آرواره‌ها میان دندان‌های پیش و آسیا قرار دارد / روا: جایز، مسند / محض: برای
قلمرو ادبی: از دهنم در رفت: کنایه از خارج شدن ناگهانی / مثل فنر در رفتن: تشبیه / نیش مجازا دندان / به نیش کشیدن: کنایه از خوردن / روی کسی را زمین انداختن: کنایه از درخواست کسی را نپذیرفتن.
قلمرو فکری (پیام): اوج داستان زمانی است که مهمانان متوجه می‌شوند شکم غاز با آلوی برغان پر شده و تمایل برای خوردن غاز

دیگران که منتظر چنین حرفی بودند، فرصت نداده مانند قحطی‌زدگان به جان غاز افتادند و در یک چشم به هم زدن گوشت و استخوان غاز مادر مرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی در کمرکش دوازده حلقوم و کتل و گردنهٔ یک دوجین شکم و روده مراحل مضغ و بلغ و هضم و تحلیل را پیموده؛ یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند که گوی هرگز غازی قدم به عالم وجود ننهاده بود!

قلمرو زبانی: کمرکش: دامنه کوه و تپه / حلقوم: حلق و گلو / کتل: پشته، تپّه / مضغ: جویدن / گویی: قید شک و تردید / قدم: مفعول / عالم وجود: ترکیب اضافی، متمم / کلک: آتشدانی از فلز یا سفال / گویی: قید شک و تردید.
قلمرو ادبی: تشبیه: گوشت و استخوان غاز مادر مرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی / مراعات نظیر: حلقوم، کتل، شکم و روده / مراعات نظیر: مضغ، بلع، هضم / به جان چیزی افتادن: کنایه از سخت مشغول شدن به آن / مانند قحطی زدگان: تشبیه / یک چشم به هم زدن: کنایه از زمان اندک، لحظه / کلک چیزی را کندن: کنایه از نابود کردن چیزی یا کسی / قدم به جایی نهادن: کنایه از وارد شدن / غازی قدم به عالم وجود ننهاده بود: تشخیص، استعاره مکنیه
قلمرو فکری (پیام): با سرعت و شتابزده خوردن کباب غاز به وسیله مهمانان

می‌گویند انسان حیوانی است گوشت‌خوار ولی این مخلوقات عجیب گویا استخوان‌خور خلق شده بودند. واقعاً مثل این بود که هرکدام یک معدهٔ یدکی هم همراه آورده باشند. هیچ باورکردنی نبود که سر همین میز آقایان دو ساعت تمام کارد و چنگال به دست با یک خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات در کشمکش و تلاش بوده‌اند و ته بشقاب‌ها را هم لیسیده‌اند، هر دوازده تن تمام و کمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خودم دیدم که غاز گلگونم لَخت لَخت و قطعةً بعد اُخری طعمهٔ این جماعت کرکس صفت شده و کأن لم یکن شیئاً مذکوراً در گورستان شکم آقایان ناپدید گردید.

قلمرو زبانی: یدکی: اضافه / خروار: (ممیز) مقدار باری که روی خر حمل می‌شود/ لخت لخت: تکه تکه / بقولات: انواع دانه‌های خوراکی بعضی گیاهان مانند نخود و عدس، حبوبات / قطعه بعد اخری: تکّه‌ای بعد از تکّه‌ی دیگر / جماعت: گروه، دسته / کرکس: لاشخور / کان لم یکن شیئا مذکورا: بخشی از آیه اول سورة دهر است به معنی «چیزی که قابل ذکر نبود»؛ در این داستان یعنی تمام خوراکی‌ها سر به نیست شد / حیوانی گوشت خوار: ترکیب وصفی (گوشت‌خوار: صفت بیانی)
قلمرو ادبی: کان لم یکن شیئا مذکورا: تضمین، آیه‌ای از قرآن در تایید سخن آورده (آیه اول سوره دهر، معنی: انگار که قبلاً چنین چیزی نبوده است) / اضافه تشبیهی: گورستان شکم آقایان / طعمه این جماعت کرکس صفت: تشبیه غذا به طعمه
قلمرو فکری (پیام): شگفتی میزبان از حمله کردن به کباب غاز و خوردن شتابزده مهمانانی که سیر و پُر، غذا خورده بودند!، توصیف اشتهای زاید الوصف میهمانان

مرا می‌گویی از تماشای این منظرهٔ هولناک آب به دهانم خشک شده و به جز تحویل دادن خنده‌های زورکی و خوشامدگویی‌های ساختگی کاری از دستم ساخته نبود.

قلمرو زبانی: زورکی: به زحمت، به سختی، تصنعی، الکی / ساختگی: تصنعی / هولناک: ترسناک تماشای این منظره هولناک: دوترکیب وصفی (این منظره، منظره هولناک)، یک ترکیب اضافی: تماشای منظره.
قلمرو ادبی: آب در دهان خشک شدن: کنایه از ترسیدن یا تعجب کردن / کاری از دست ساخته نبودن: کنایه از ناتوانی در کاری / دست: مجاز از وجود و توان.
قلمرو فکری (پیام): خوردن غاز توسط میهمانان، تعجب و شکست نقشه میزبان / توصیف صحنه متحیر ماندن مصطفی و ناتوانی او در مقابل عمل انجام شده

در همان بحبوحهٔ بخور بخور که منظرهٔ فنا و زوال غار خدابیامرز، مرا به یاد بی‌ثباتی فلک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان پتیاره و وقاحت این مصطفای بدقواره انداخته بود، باز صدای تلفن بلند شد. بیرون جَستم و فوراً برگشته گفتم: «آقای مصطفی خان، وزیر داخله شخصاً پای تلفن است و اصرار دارد با خود شما صحبت بدارد.»

قلمرو زبانی: آقا، خان: شاخص، وابستهٔ پیشین / بحبوحه: میان، وسط / زوال: نابودی، هم خانواده زایل / بوقلمون: دیبای رومی را گویند و آن جامه‌ای است که هر لحظه به رنگی نماید، پارچه رنگارنگ / فلک بوقلمون: ترکیب وصفی./ شقاوت: بدی، سنگدل / دون: پست / پتیاره: زشت و ترسناک / وقاحت: بی‌شرمی، وقیح بودن /منظره: نهاد / شقاوت مردم دون: شقاوت: هسته / مردم: مضاف الیه / دون: صفت مضاف الیه / وقاحت این مصطفای بدقواره: وقاحت: هسته / این: صفت مضاف الیه / مصطفی: مضاف الیه / بدقواره: صفت مضاف الیه / پای تلفن است: پشت خط است / واج آرایی «ب»
قلمرو ادبی: غاز خدا بیامرز: کنایه از غاز خورده شده
قلمرو فکری (پیام): ترفند میزبان برای خارج کردن مصطفی از اتاق میهمانی.

یارو حساب کار خود را کرده، بدون آنکه سر سوزنی خود را از تک و تا بیندازد، دل به دریا زده و به دنبال من از اتاق بیرون آمد. به مجرّد اینکه از اتاق بیرون آمدیم، در را بستم و صدای کشیدهٔ آب نکشیده‌ای، طنین‌انداز گردید و پنج انگشت دعاگو به معیّت مچ و کف و مایتعلّقُ به بر روی صورت گل انداختهٔ آقای استادی نقش بست. گفتم: «خانه خراب، تا حلقوم بلعیده بودی، باز تا چشمت به غاز افتاد، دین و ایمان را باختی و به منی که چون تویی را صندوقچهٔ سرّ خود قرار داده بودم، خیانت ورزیدی و نارو زدی؟ دِ بگیر که این نازِ شستت باشد.» و باز کشیده دیگری نثارش کردم.

قلمرو زبانی: یارو: تعبیری عامیانه برای کوچک شمردن کسی / سر سوزنی: قید / تک و تا: تک به معنی دویدن به پای خود و تا مخفف تاز است به معنی دوانیدن اسب / به مجرد اینکه: به محض اینکه، حرف ربط / معیت: همراهی / ما یتعلق به: آنچه بدان وابسته است / کشیده: سیلی / آب نکشیده: آبدار / طنین: بانگ، صدا، پژواک / طنین انداز گردید: صدا پیچید / نقش بست: نقاشی شد، شکل گرفت / باختن: از دست دادن / ناز شست: پاداش (پیشکشی که نزدیکان پادشاه هنگامی که پادشاه شکاری را می‌زند به او می‌دهند) / طنین‌انداز گردید: صدایش پیچید / نثار کردن: افشاندن، پراکندن
قلمرو ادبی: حساب کار خود را کردن: کنایه از آگاه شدن و پند گرفتن یا تکلیف خود را دانستن / سر سوزن: کنایه از مقدار کم / خود را از تک و تا نینداختن: کنایه از به ضعف خود اقرار نکردن یا خونسرد بودن، خود را نباختن / دل به دریا زدن: کنایه از قبول خطر / کشیده، نکشیده: جناس / آب نکشیده: کنایه از محکم / گل انداخته: کنایه از سرخ شده / تا حلقوم بلعیدن: کنایه از بیش از حد خوردن / خانه خراب: کنایه از بدبخت / چشم: مجاز از نگاه / کسی را صندوقچه اسرار کردن: تشبیه پنهان / نارو زدی کنایه از خیانت کردی / ناز شست: به طنز پاداش تو
قلمرو فکری (پیام): سرزنش شدن مصطفی توسط میزبان و تنبیه شدن او

با همان صدای بریده بریده و زبان گرفته و ادا و اطوارهای معمولی خودش که در تمام مدّت ناهار اثری از آن هویدا نبود، نفس زنان و هق هق کنان گفت: «پسرعمو جان، من چه گناهی دارم؟ مگر یادتان رفته که وقتی با هم قرار و مدار گذاشتیم، شما فقط صحبت از غاز کردید، کی گفته بودید که توی روغن فرنگی سرخ شده و توی شکمش آلوی بَرَغان گذاشته‌اند؟ تصدیق بفرمایید که اگر تقصیری هست با شماست نه با من.»

قلمرو زبانی: صدای بریده بریده: صدای منقطع، دو ترکیب وصفی، متمم / اطوار: رفتار یا سخنی ناخوشایند و ناهنجار / هویدا: روشن، آشکار / قرار و مدار: مرکب اتباعی / من چه گناهی دارم؟ کی گفته بودید؟: پرسش انکاری / مگر:
قید پرسش / هست در «تقصیری هست»: وجود دارد، فعل غیراسنادی / تصدیق: تأیید / تقصیر: کوتاهی / با شماست: (تقصیر: نهاد) حذف به قرینهٔ لفظی / نه با من: (با من نیست) حذف به قرینهٔ لفظی.
قلمرو ادبی: صدای بریده بریده و زبان گرفته: کنایه از با ترس و لکنت سخن گفتن.
قلمرو فکری (پیام): ناراحتی مصطفی و اعتراض به میزبان تبرئه خود را و انداختن تقصیر به گردن میزبان

به قدری عصبانی شده بودم که چشمم جایی را نمی‌دید. از این بهانه‌ تراشی‌هایش داشتم شاخ در می‌آوردم. بی‌اختیار درِ خانه را باز کرده و این جوان نمک‌نشناس را مانند موشی که از خمرهٔ روغن بیرون کشیده باشند، بیرون انداختم و قدری برای به جا آمدن احوال و تسکین غلیان درونی در حیاط قدم زده، آن گاه با صورتی که گویی قشری از خندهٔ تصنّعی روی آن کشیده باشند، وارد اتاق مهمان‌ها شدم. دیدم چپ و راست مهمان‌ها دراز کشیده‌اند. گفتم: «آقای مصطفی خیلی معذرت خواستند که مجبور شدند بدون خداحافظی با آقایان بروند. وزیر داخله، اتومبیل شخصی خود را فرستاده بودند که فوراً آنجا بروند و دیگر نخواستند مزاحم آقایان بشوند.»

قلمرو زبانی: بهانه تراشی: عذر و بهانهٔ نابه‌جا آوردن / خمره: ظرفی به شکل خم و کوچک‌تر از آن / تصنّعی: ساختگی آقا، خان: شاخص / غلیان: جوشش عواطف و احساسات، شدت هیجان عاطفی.
قلمرو ادبی: چشمم جایی را نمی‌دید: اغراق، کنایه از خشم زیاد / شاخ در آوردن: کنایه از تعجب کردن / نمک نشناس: کنایه از قدر نشناس/ تشبیه: مانند موش / به جا آمدن احوال: کنایه از سر حال شدن / چپ و راست: تضاد
قلمرو فکری (پیام): خشمگینی میزبان از قدرنشناسی مصطفی و پوزش میزبان از رفتن ناگهانی مصطفی

همهٔ اهل مجلس تأسّف خوردند و از خوش مشربی و فضل و کمال او چیزها گفتند و برای دعوت ایشان به مجالس خود، نمرهٔ تلفن و نشانی منزل او را از من خواستند و من هم از شما چه پنهان بدون آنکه خم به ابرو بیاورم، همه را غلط دادم.

قلمرو زبانی: همهٔ اهل مجلس: یک ترکیب اضافی و یک ترکیب وصفی / تأسّف: دریغ، افسوس / خوش مشربی: خوش‌مشرب بودن، خوش معاشرتی و خوش صحبتی / فضل: برتری، دانش / از شما چه پنهان: اصطلاح عامیانه، حذف فعل (است) به قرینه معنوی / همه را غلط دادم: همه شماره تلفن‌ها را اشتباه دادم.
قلمرو ادبی: خم به ابرو آوردن: کنایه از اخم کردن، ناراحت نشدن
قلمرو فکری (پیام): تأسف اهل مجلس از رفتن ناگهانی مصطفی و شماره و نشانی اشتباهی دادن میزبان

فردای آن روز به خاطرم آمد که دیروز یک دست از بهترین لباس‌های نودوز خود را با کلیهٔ متفرعات به انضمام مایَحتوی، یعنی آقای استادی مصطفی خان، به دست چلاق شدهٔ خودم از خانه بیرون انداخته‌ام، ولی چون تیری که از شست رفته باز نمی‌گردد، یک بار دیگر به کلام بلند پایهٔ «از ماست که بر ماست» ایمان آوردم و پشت دستم را داغ کردم که تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم.

قلمرو زبانی: شست: قلاب / انضمام: ضمیمه کردن / به انضمام: به ضمیمه، به همراه / مایحتوی: آنچه درون چیزی است / چلاق: فلج، از کار افتاده
قلمرو ادبی: مایحتوی: ایهام: 1- مصطفی 2- آنچه که درون لباس بود / چون تیر از شست جسته: تمثیل، کنایه از «از دست دادن فرصت» / تیر، شست: تناسب / از ماست که بر ماست: تمثیل (هرکاری انجام دهیم نتیجهٔ آن به خود ما بر می‌گردد) / پشت دست را داغ کردن: کنایه از پشیمانی و توبه کردن از تکرار کاری / پیرامون چیزی گشتن: کنایه از «خواهان چیزی بودن»
قلمرو فکری (پیام): پشیمانی میزبان ازدعوت کردن ودرس عبرت گرفتن که دیگر به دنبال کسب ترفیع رتبه نگردد

کباب غاز، محمدعلی جمال‌زاده

قلمرو زبانی (صفحهٔ 141 کتاب درسی)

 

1- مترادف واژه‌های زیر را بنویسید.
- معهود: عهد شده، شناخته شده، معمول
- بحبوحه: میان، وسط
- وجنات: چهره، رخسار

2- در هر یک از بندهای پنجم و دوازدهم، سه واژه‌ٔ مهمّ املایی بیابید و بنویسید.
عیال - غاز معهود - جوان دیلاقی - بدریخت و بدقواره - کج و معوج - غیرمترقّبه - استغفرالله - امتناع - وبال - عزا - سپاس‌گزاری

3-در عبارت زیر، «مفعول» و «مسند» را مشخص کنید.
«آثار شادی در وَجَناتش نمودار گردید.» گفتم: «چرا نمی‌آیی بنشینی؟»
مسند: نمودار (فقط جمله اول اسنادی است و دارای مسند است) / مفعول: چرا نمی‌آیی بنشینی؟ (دو جمله پرسشی در نقش مفعول جمله قبل آمده است)

حرف ربط یا پیوند دو گونه است:

الف) پیوندهای وابسته‌ساز:‌ همراه با جمله‌های وابسته به کار می‌روند؛ نمونه:
- همهٔ حضّار یک صدا تصدیق کردند که تخلّصی بس به جاست.
جملهٔ پایه یا هسته: همهٔ حضّار یک صدا تصدیق کردند.
جملهٔ پیرو یا وابسته: (که / پیوند وابسته‌ساز) تخلّصی بس به جاست.

پیوندهای وابسته‌ساز در کاربرد عبارت‌اند از: «که، چون، تا، اگر، زیرا، همین که، گرچه، با این که، ...»

ب) پیوندهای هم‌پایه‌ساز: بین دو جملهٔ هم‌پایه به کار می‌روند؛ نمونه:
- رتبه‌های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقداً خط بکش.

پیوندهای هم‌پایه‌ساز پر کاربرد عبارت‌اند از: «و، امّا، یا، ولی»

توجه: پیوندهای هم‌پایه‌ساز، جملهٔ مرکب نمی‌سازند. این نوع حروف ربط، جمله‌های هم‌پایه را به هم پیوند می‌دهند.

4- از متن درس برای کاربرد انواع حرف ربط یا پیوند (وابسته‌ ساز- هم‌پایه‌ساز) نمونه‌های مناسب بیابید.
حرف ربط وابسته‌ساز: 1- اولین بار است که از تو یک کلمه حرف حساب می‌شنوم. 2- اگر خیلی اصرار دارید ممکن است باز یکی از همین ایام بهار خدمت برسیم.
حرف ربط هم پایه‌ساز: 1- به اصرار یکی از ادیبان کلمهٔ استاد را اختیار کردم امّا خوش ندارم زیاد استعمال کنم. 2- کارد عریض شبیه به ساطور به دست گرفته بودم و مدام به غاز حمله آورده ... .

قلمرو ادبی (صفحهٔ 142 کتاب درسی)

 

1- مفهوم کنایه‌های زیر را بنویسید.
- پشت دست داغ کردن: توبه کردن، پشیمان شدن
- سماق مکیدن: انتظار بیهوده کشیدن
- چند مرده حلّاج بودن: چقدر عُرضه و توانایی داشتن

2- کدام ویژگی‌های نثر نویسنده، بر تأثیر گذاری داستان او افزوده است؟
نویسنده در این متن با استفاده از ویژگی‌هایی چون نثر ساده، طنز آمیز آکنده از ضرب‌المثل، اصطلاحات عامیانه و مفاهیم کنایی روزمرهٔ مردم بر تأثیرگذاری داستان خود افزوده است.

قلمرو فکری (صفحهٔ 142 کتاب درسی)

 

1- نویسنده در داستان «کباب غاز» کدام رفتار فردی و اجتماعی را مورد انتقاد قرار داده است؟
ریاکاری و تظاهر، چشم و هم چشمی، کنترل نکردن رفتار و زبان و اعتماد به دیگران بدون بررسی ...

2- از متن درس، مَثَلِ متناسب با هر یک از این سروده‌های سعدی بیابید و مقصود اصلی آنها را بیان کنید.
الف)

گلّه ما را گِله از گرگ نیست

کاین همه بیداد شبان می‌کند

از ماست که بر ماست: مفهوم: هر مصیبتی سر انسان بیاید، ناشی از رفتار خودش هست نه دیگران.

ب)

سخنِ گفته دگر باز نیاید به دهن

اوّل اندیشه کند مرد عاقل باشد

تیری که از شست رفته، برنمی‌گردد.: مفهوم: پشیمانی بر کار انجام شده دیگر فایده ندارد.

روان خوانی: ارمیا

چند بار بگویم اسم آقا سهراب صلوات داردها. اللهم صلّی علی ... .

ارمیا و سهراب می‌خندیدند. صدای تانک دیگری از دور می‌آمد. به صدا توجّهی نمی‌کردند. هر سه روحیّه گرفته بودند. ارمیا از نشانه گیری دقیق سهراب تعریف می‌کرد، مصطفی که تا آن موقع ساکت نشسته بود، آرام گفت: «و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی.»

- آقا مصطفی چی چی فرمودید؟ یک دفعه زدی کانال دو. ارمیا جان، ترجمه کن ببینم.
ارمیا خنده‌اش را خورد. آرام سری تکان داد.

- حق با مصطفاست. و ما رمیت اذ رمیت. یعنی وقتی تو تیر می‌زنی این تو نیستی که تیر می‌زنی، بلکه خود خداست.

- بابا اینجا همه علّامه‌اند. یک کلاس آشنایی می‌گذاشتید برای ما. چه جوری این قدر خوب معنی قرآن را می‌فهمید؟ جان من! معنی این را چه جوری می‌فهمید؟

- باز هم ما را گرفتی‌ها، کاری ندارد که؛ کافی است ریشه‌ها را بشناسی؛ مثلاً رمی می‌شود پرتاب کردن؛ رمیت می‌شود مخاطب. تو یک مرد تیر می‌زنی. کاری ندارد. ساده است.

مصطفی ساکت شد و بعد انگار چیزی کشف کرده باشد به ارمیا گفت: «ارمیا؟ اگر گفتی فعل امر رمی چی می‌شود؟» 
می‌شود ... می‌شود ارمی.

مصطفی و ارمیا با هم خندیدند. ارمیا منظور مصطفی را فهمیده بود. خیلی دوست داشت به او بگوید مادرش در خانه او را «ارمی» صدا می‌زند امّا هیچ نگفت. 

- خوب درست گفتی. وقتی می‌خواهیم بگوییم «تو یک مرد تیر بزن» می‌گوییم: «ارمی». حالا اگر به دو مرد عرب، بخواهیم بگوییم که «تیر بزنید»، چه باید بگوییم؟

قلمرو زبانی: چند بار: قید / صدای تانک: ترکیب اضافی / تانک دیگری: ترکیب وصفی / دیگری: صفت مبهم برای تانک / نشانه‌گیری سهراب: ترکیب اضافی / نشانه‌گیری دقیق: ترکیب وصفی / ساکت، آرام: قید / «وَ ما رَمَیت اِذ رَمَیت وَ لکِنَّ اللهَ رَمی»: مفعول فعل «گفت»
قلمرو ادبی: وَ ما رَمَیت اِذ رَمَیت وَ لکِنَّ اللهَ رَمَی: تضمین بخشی از آیه 13 سوره انفال، واج آرایی / روحیه گرفتن: کنایه از شور و نشاط یافتن. /خنده‌اش را خورد: کنایه: خودداری از خندیدن کرد، جدی شد، حالت جدی به خود گرفت / به کانال دو زدن: کنایه از به زبان دیگری صحبت کردن، تغییر زبان دادن / خنده‌اش را خورد: کنایه از قطع کردن خنده / باز هم ما رو گرفتی: کنایه از اینکه سر به سر ما می‌گذاری / کسی را گرفتن: کنایه از تمسخر و معادل دست انداختن است / آقا: شاخص مصطفی / تو یک مرد: یک مرد: بدل؛ یک: وابستهٔ پیشین، مرد: هسته / می‌شود ... می‌شود: می‌شود دوم: نقش تبعی تکرار (برای تاکید) / ارمی: مسند برای می‌شود دوم در جمله می‌شود .... می‌شود / مسند فعل می‌شود اول، محذوف است.
قلمرو فکری: معنی جملات عربی: «اللهم صل علی…»: پروردگارا درود فرست بر... / «و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی»: ای رسول! و تو، تیر نینداختی آنگاه که تیر انداختی، بلکه خدا تیر افکند
پیام: عامل اصلی همه اتفاقات و موفقیت‌ها خداوند است.

سهراب که با دقّت به حرف‌های مصطفی گوش می‌داد، گفت: «می‌گوییم: ارمی، ارمی. اوّل، اوّلی تیر می‌زند، بعد دومی.»

هر سه با هم خندیدند. سهراب مطمئن نبود که حرفش اشتباه است.

- دِ بابا، ماشاء‌الله! ما عمری عربی حرف زدیم: «الدخیل. الموت للصدام. الله اکبر.»

مصطفی در حالی که می‌خندید، گفت: «البته اسم آقا سهراب صلوات دارد ولی آقا سهراب! به عربی اگر بخواهیم بگوییم شما دو نفر تیر بزنید، یعنی مثنّی، می‌شود ... می‌شود ارمیا. همین ارمیا که اینجا نشسته.»

- سهراب با تعجّب نگاهی به ارمیا کرد. انگار برای اوّلین بار است که ارمیا را می‌بیند.

- جلّ الخالق! یعنی ما هر بار آقا ارمیا را صدا می‌زنیم داریم می‌گوییم شما دو تا مرد تیر بزنید! بی‌خود نیست با کلاشینکف می‌خواست برود تانک بزند.

ارمیا سرش را پایین انداخته بود و می‌خندید. با اینکه صدای تانک هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد امّا احساس آرامش عجیبی داشت. از مصاحبت با مصطفی و سهراب جداً لذّت می‌برد.

صدای غرّش تانک دوم از نزدیک به گوش می‌رسید. هر سه نفر ساکت شدند. ارمیا و مصطفی دوباره مبهوت به سهراب نگاه می‌کردند. دوباره اسلحه را برداشت. موشک دوم را جا انداخت. آن را روی شانه محکم کرد، امّا قبل از اینکه بلند شود، انگار چیزی یادش آمده باشد، پرسید: «آن آیه که خواندید چی بود؟»

و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی.

برخاست. آیه را زیر لب تکرار کرد و فریادی کشید و شلیک کرد. صدای غرّش تانک نزدیک‌تر می‌شد. موشک به شنی تانک نخورد. اطراف تانک خاک غلیظی به هوا می‌رفت. سهراب به سرعت موشک دیگری را داخل سلاح جا انداخت. ارمیا را با دست، سر جایش نشاند و بلند شد. هر سه نفس راحتی کشیدند. مصطفی و ارمیا با مسلسل به سمت آتش تیراندازی کردند.

قلمرو زبانی: د بابا، ماشاءالله: هر دو شبه جمله / الدخیل: پناه بده، پناهنده / آقا: شاخص / صلوات: مفعول / کلاشینکف: سلاحی در انواع خودکار و نیمه خودکار دارای دستگاه نشانه‌روی مکانیکی و دو نوع قنداق ثابت و تاشو، برگرفته از نام اسلحه‌ساز روسی / مصاحبت: هم‌نشینی، هم‌صحبتی / جل الخالق: چه بزرگ است خدا، شبه جمله، برای اظهار شگفتی / آقا: شاخص / دو تا مرد: تا: ممیز / احساس آرامش عجیبی: احساس: هسته، آرامش: مضاف‌الیه، عجیبی: وابسته وابسته و صفت مضاف الیه / غرش: صدای مهیب، فریاد ترسناک / مبهوت: سرگردان، حیرت‌زده / شنی: چرخ و زنجیرهای متحرکی که در تانک‌ها استفاده می‌شود / صدای غرش تانک دوم: تانک وابستهٔ وابسته، (مضاف الیه مضاف الیه)، دوم: وابستهٔ وابسته (صفت مضاف الیه)
قلمرو ادبی: حرف: مجازاً سخن / صدای غرش تانک: اضافه استعاری / آتش: مجازاً موضع دشمن

- بس است دیگر، آن چنان زدم که اگر کسی زنده از آن تو بیرون بیاید، با تیر کِلاش دیگر نمی‌میرد.

عدّه‌ای از افراد گردان با صدای انفجار تانک‌ها به طرف این گروه سه نفری آمدند. دور و بر آنها را گرفتند.

- سهراب گل کاشتی، ای والله!
- پیرمرد هیکلی خیلی به درد می‌خورد. مردهٔ فیل صد تومن است، زنده‌اش هم صد تومن! 
- دود هنوز هم از کنده بلند می‌شود.

سهراب دستی به پیشانی‌اش کشید. قیافه‌اش کودکانه شده بود.
- ما را گرفتید. اون‌ها تانک هستند. دود از تانک بلند می‌شود. کُنده دیگر چیست؟

در دل از تعریف کردن دیگران می‌رنجید. به نظرش می‌آمد یک موشک را بیهوده از دست داده است. صدای موتور دیزلی چند تانک همه را به خود آورد. دوباره صورت سهراب جدّی شد. دستور داد که همه، سنگر بگیرند. با دست یکی از تانک‌ها را نشان داد و به مصطفی گفت: «مصطفی، این روی برجکش تیربار دارد. حواستان باشد، احتمالاً پیاده از پشت دنبالش می‌آیند.»

- باشد آقا سهراب! حواسم هست.
- ارمیا، شما هم بدو برو طرف چپ. آنجا به مهندس بگو هم نفر بفرستند، هم آرپی‌جی.

آن قدر جدّی صحبت کرد که ارمیا بدون هیچ درنگی اسلحه‌اش را برداشت و دوید. 
- حالا آن قدر تند ندو. توی راه اسیر نگیری‌ها؛ بگذار چندتاشان هم به ما برسد.

با تمام نیرویی که داشت می‌دوید. هر از گاهی صدای تیر یا انفجاری او را به خود می‌آورد. اگر چه نمی‌ترسید امّا او را وهم گرفته بود. ایستاد. چشم‌هایش را تنگ کرد و به جلو نگاه کرد، تا جایی که چشم کار می‌کرد هیچ کس دیده نمی‌شد. نفس گرفت و دوباره با تمام سرعت دوید. هنوز چند قدمی بیشتر ندویده بود که عربی می‌شنید، نمی‌دانست در خیال است یا واقعیت. به دور و برش نگاهی کرد؛ اشتباه نمی‌کرد. صد قدم جلوتر چند عراقی با لباس‌های پلنگی و کلاه‌های کج روی خاک ریز ایستاده بودند. به آنها نگاه کرد. نمی‌دانست که آنها هم او را دیده‌اند یا نه. درنگ کرد. بند تفنگش را از روی شانه برداشت. آن را به دست گرفت. به طرف عراقی‌ها نگاه کرد. پشیمان شد. تعدادشان بیشتر از آن بود که به تنهایی بتواند با آنها مقابله کند.

قلمرو زبانی: کلاش: شکل کوتاه شده کلاشینکف / گردان: واحد نظامی که معمولاً شامل سه گروهان است / کنده: تنه بریده شده درخت که شاخ و برگ آن قطع شده است، هیزم / صدای انفجار تانک‌ها: تانک‌ها: وابستهٔ وابسته (مضاف
الیه مضاف الیه) / مرده فیل صد تومان (فعل است به قرینه لفظی حذف شده است) / دیزلی: موتوری که در آن از گازوئیل به عنوان سوخت استفاده می‌شود / برجک: سازه چرخانی که روی تانک قرار دارد و به کمک آن می‌توان جهت شلیک توپ را تغییر داد / تیربار: سلاح خودکار آتشین، سنگین‌تر و بزرگ‌تر از مسلسل دستی که به وسیله نوار فشنگ تغذیه می‌شود، مسلسل سنگین / صدای موتور دیزلی چند تانک: صدا: هسته، موتور: مضاف الیه، دیزلی: وابستهٔ وابسته (صفت مضاف الیه) چند: وابسته وابسته، (صفت مضاف الیه) تانک: وابسته وابسته، (مضاف الیه مضاف الیه) / آرپی‌جی: نوعی سلاح ضد تانک که در زمان شلیک بر دوش می‌گذارند / هم آرپی‌چی (فعل «بفرستند» به قرینه لفظی محذوف است) / درنگ کرد: ایستاد، مکث کرد / مقابله کند: رویاروی شود، جنگ بکند
قلمرو ادبی: گل کاشتن: کنایه از انجام کاری درخور ستایش یا برعکس، شاهکار کردن، کاری را بسیار عالی انجام دادن / ما را گرفتید: کنایه از اینکه دارید با ما شوخی می‌کنید یا ما را مسخره می‌کنید / سنگر گرفتن: کنایه از پناه گرفتن / نفر: مجازاً نیروی جنگی / وهم گرفت: کنایه از خیالاتی شد، ترسید / به درد می‌خورد: کنایه از به کار می‌آید (عامیانه) / مردهٔ فیل صد تومن است، زنده‌اش هم صد تومن: ضرب المثل و کنایه؛ در هر حال سودمند است / دود هنوز هم از کُنده بلند می‌شود: ضرب المثل و کنایه؛ سالمندان از جوانان توانمندتر هستند / از دست داد: کنایه دچار فقدان چیزی شدن / همه را به خود آورد: کنایه از اینکه توجه همه را جلب کرد / چشم‌هایش را تنگ کرد: کنایه از اینکه با دقت نگاه کرد / نفس گرفت: کنایه از اینکه تجدید قوا کرد.
قلمرو فکری: مردهٔ فیل صد تومن است، زنده‌اش هم صد تومن: انسان‌های بزرگ و مهم همیشه مهم هستند و دارای عزّت و احترام (این مثل از آن رو پیدا شده است که فیل تا زنده است قیمتی است، وقتی هم بمیرد عاج‌هایش به بهای گران فروش می‌رود.

صدای عراقی‌ها که با دست نشانش می‌دادند، او را به خود آورد. برگشت؛ از همان راهی که آمده بود. به سرعت می‌دوید. دو سه بار سکندری خورد و به زمین افتاد. دستش می‌سوخت. سرش را برگرداند و به عقب نگاه کرد. دو نفر از عراقی‌ها به او نزدیک شده بودند. هر لحظه انتظار داشت سوزشی در کمرش احساس کند و به زمین بیفتد. منتظر صدای گلوله بود. به خود آمد. همان‌طور که می‌دوید بند اسلحه را از روی شانه‌اش برداشت. آن را مسلّح کرد و خود را به زمین انداخت. دو عراقی که فکر می‌کردند ارمیا به زمین افتاده است با سرعتی بیشتر به سمتش می‌دویدند. ناگهان ایستادند و خود را به زمین انداختند. صدای رگباری شنیده شد. تیر به آنها نخورد. ارمیا متوجّه شد که تیر به آنها نخورده است. از جا بلند شد. بدون اینکه به پشت سرش نگاهی کند، به سمت بچّه‌ها دوید. کم‌کم دود ناشی از سوختن تانک‌ها را می‌دید. سرش گیج می‌رفت. به پشت سرش نگاه کرد. هیچ کس او را تعقیب نمی‌کرد. در خیال می‌دید که صدها نفر با لباس‌های پلنگی و کلاه‌های کچ او را دنبال می‌کنند. یکی از آنها از او جلو افتاد. ارمیا همین‌طور که می‌دوید و به پشت سر نگاه می‌کرد، در آغوش او افتاد. سعی می‌کرد خود را نجات دهد امّا دستان مصطفی او را محکم گرفته بود. به چهره مصطفی دقیق شد. مصطفی گریه می‌کرد.

- بُرجکش را زد. گفت یا علی. بلند شد. بعد یک دفعه دیدیم سرش چرخید؛ بعد زد؛ بُرجکش را زد. بینش! هنوز جان دارد، نگاهش کن!

ارمیا سرش گیج می‌رفت؛ همه چیز را تیره و تار می‌دید.

- من را می‌خواستند اسیر بگیرند. دستور از بالا بوده؛ من برای آینده‌ام برنامه‌ریزی کرده بودم. برای همین شهید نمی‌شوم دیگر.

نمی‌فهمید چه می‌گوید. خاطرات به صورت مبهم از جلوِ چشمانش می‌گذشتند. سهراب را روی زمین گذاشته بودند. یک طرف صورت گوشت آلودش گم شده بود. هر چند لحظه یک بار زانوی چپش مرتعش می‌شد. ارمیا سرش را روی سینهٔ سهراب گذاشته بود. به زانوی چپ او نگاه می‌کرد.

- می‌بینی ارمیا. رو به قبله خواباندیمش. بعد گفت به راست بچرخانیمش؛ سمت کربلا.
- آره می‌بینم، آرام دارد حسین حسین می‌کند؛ چرا دیگر زانوش تکان نمی‌خورد؛ چقدر آرام شده ... آقا سهراب، شلوغ نکنی‌ها ...

- حالا چطوری ببریمش تا سر جاده؟ خوب شد تو شهید نشدی مصطفی، من چه جوری شما دوتا را می‌بردم تا سر جاده ... آقا سهراب خیلی سنگین است؛ البته اسمش صلوات دارد. اللهم صلّی علی ... چرا صلوات نمی‌فرستی مصطفی؟! بفرست دیگر! اللّهم صلّی علی ... خیلی سنگین است. وقتی داریم می‌بریمش، شاید توی خاک‌های جنوب فرو برویم ... .

قلمرو زبانی: لباس‌های پلنگی و کلاه‌های کج: لباس‌هایی ویژه تکاوران / سکندری: حالت انسان که بر اثر برخورد با مانع، کنترل خود را از دست بدهد و ممکن است به زمین بیفتد؛ سکندری خوردن: حالت سکندری برای کسی پیش آمدن/ منتظر صدای گلوله: منتظر: هسته، صدای: وابسته پسین: مضاف الیه، گلوله: وابسته‌ٔ وابسته (مضاف‌الیه مضاف‌الیه) / صورت گوشت آلود: ترکیب وصفی / گوشت آلود: صفت / خواباندیمش: او را خواباندیم؛ ش: مفعول / بعد: قید / بچرخانیمش: او را بچرخانیم؛ ش: مفعول / شما دوتا: شما مفعول / دوتا: بدل
قلمرو ادبی: چشم تنگ کردن: کنایه از نگاه دقیق / تا جایی که چشم کار می‌کرد: کنایه از تا دور دست، دیدن دور / تناسب: اسیر، تیر، انفجار / به خود آوردن: کنایه از متوجه کردن / نفس گرفتن: کنایه از تجدید قوا / بالا در «دستور از بالا بوده»: مجاز از مقامات / به خود آمد: کنایه از متوجه شد / یک طرف صورت گوشت آلودش گم شده بود: زخمی شده بود / رو به قبله خوابیدن: کنایه از در حال مرگ بودن

ارمیا، رضا امیرخانی (با تخلیص)

درک و دریافت (صفحهٔ 147 کتاب درسی)

 

1- شخصیت اصلی داستان چه کسی است؟ ویژگی‌های رفتاری او را مورد قرار دهید.
سهراب رزمندهٔ ایرانی است. انسانی شجاع، ساده، صادق، خجالتی، ساده‌لوح و کمی هم شوخ طبع.

2- با توجّه به آیهٔ شریفه و بیت زیر، متن روان‌خوانی را تحلیل کنید.
- وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللهَ رَمَی. (انفال / 17)

ز یزدان دان، نه از ارکان، که کوته دیدگی باشد

که خطّی کز خرد خیزد، تو آن را از بَنان بینی

سنایی

هم آیه و هم بیت سنایی بر این نکته اشاره دارند که تمامی کار و امور جهان را از طرف خدا انجام می‌پذیرد، هرچند به ظاهر ما آن کارها را انجام دهیم. در درس «ارمیا» نیز نویسنده به دوستش می‌گوید آن تیرهایی که تو شلیک می‌کنی ظاهراً از جانب توست و اگر خدا نخواهد  چنین امری امکان پذیر نیست. باور به این آیه، مایهٔ آرامش قهرمان داستان می‌شود و او با آسودگی و با خواندن این آیه از خدا کمک می‌طلبد تا دشمن را از بین ببرد و همین اتفاق هم می‌افتد. او خود را به خدا می‌سپارد و همچنین تیر را.

درس 16: کباب غاز